تبليغاتX
تک شمع تنها
برسنگ میتراشم نقش ابر را شاید روزی ببارد

ساعت 9 شب بود که به من زنگ زدن و گفتند قرار برای ستاد آقای موسوی فعالیت کنیم و نشریه رو به من سپردن زیاد موافق نبودم آخه هنوز تو شک انصراف آقای خاتمی بودم و توی فیس بوکم صبحش نوشته بودم من هم بر طبل تحریم می کوبم که ابراهیم نبوی برام کامنت گذاشت بود از یکی حمایت کن از هر کی دوست داری حمایت کن ولی اسم اونو نیار تحریم رو می گم نه اینکه به خاطر این کامنت از تصمیم تحریمم برگشتم ولی دوست داشتم ایران رو و دوست داشتم تمام سعیم رو بکنم تا ایران ایران آباد و آزاد باشه بعد از اون تماس بود با اتوبوس ساعت 11:30 عازم تهران شدم طبق معمول همیشه هتل و همه چیز رزرو و آماده بود پس مقصد من تهران هتل مارلیک بود که صبح رسیدم .

روز اول هتل بودم و چند تا از دوستان دانشگاه آزادی رو دیدم و اونها به من گفتند که مسئولیت کامل نشریه با من هستش و خوشحال شدم که می تونم کارم رو بدون دخالت و نظارت انجام بدم اولین سوالی که پرسیدم راجع به اسم نشریه بود که اول به خاطر اینکه این نشریه مال هر 3 تا اتحادیه دانشگاه آزاد بود می خواستن بزارن اتحاد سبز که من مخالفت کردم و گفتم در صورتی کار می کنم که اسم نشریه رویداد سبز باشه و اونها هم موافقت کردند و من رفتم دفتر اتحادیه و مقدمات کار رو شروع کردم آماده سازی نرم افزاری و سخت افزاری کار؛ خودم بودم تنهای تنها و یک دنیا کار.

بعد از اینکه کارام رو انجام دادم و آماده شدم اولین شماره نشریه رو ببندم به چاپخونه ی آشنا زنگ زدم و رفتم اونجا تا کارای مقدماتی و سفارش چاپ رو بدم که گفت مجوز الزامی هستش هرچند ما قبلاً همون چاپخونه نشریه رویداد رو چاپ می کردیم که اونهم مجوز نداشت بگذریم با دکتر فاطمی هماهنگ کردیم و یک نامه از طرف ستاد آقای موسوی و دانشگاه آزاد به اون چاپخونه ارسال شد و این مشکل هم به راحتی حل شد و با توجه به کارهای قبلی هم که برای دانشگاه آزاد انجام داده بودم می دونستم از لحاظ مالی هم مشکلی نخواهیم داشت واقعاً داشتم افتخار می کردم که دانشجوی دانشگاه آزاد هستم و اینطور راحت و آزاد دارم فعالیت سیاسی می کنم .

بعد از آماده شدن همه چیز بهتر دیدم که ماهم بریم تو متن ماجرا برا همین تو ستاد به آفرین میدان ولی عصر یه دفتر در اختیار ما گذاشتن و ما قرار شد دو روزنامه ی رویداد سبز رو اونجا منتشر کنبم یه دفتر کوچیک با دو تا میز و چند تا صندلی و یک خط تلفن یکی از میزا میز ریاست بود که همیشه یکی از بچه های دانشگاه آزاد اونجا می نشست و تمرین ریاست می کرد منم اون کنار پشت میز خودم کارای نشریه رو انجام می دادم .

یادش به خیر چه روزایی بود بعدازظهر ها طرفای ساعت 4 که می شد می زدم بیرون و می رفتم قاطی مردم مردمی که یک رنگ شده بودن من یه شال سبزم از ستاد اصفهان سوغات آورده بودم که همیشه با من بود می رفتیم و با جوونها و پیرها همراه می شدیم تا بگیم ما بچه های جنگیم بجنگ تا بجنگیم .

روزهای قشنگی بود پر از هیجان و شادی و نشاط تو سطح جامعه شعارهامون هم قشنگ بود و همه به هم نزدیک تر شده بودیم شاید روزی 2 بار من مسیر میدون ولیعصر تا تئاتر شهر رو پیاده می رفتم مردم من رو نمی شناختن نمی دونستن من کیم و چطور فکر می کنم ولی به احترام شال سبزی که بسته بودم با من سلام و احوال پرسی می کردن و با دست علامت V و پیروزی رو نشون می دادن همه شور و ذوق داشتیم و آماده جشن پیروزی .

بعد از مناظره احمدی نژاد و میرحسین توی اتاقم نشسته بودم و به دیوار زل زده بودم که تلفن اتاقم زنگ زد علی بود یکی از معدود بچه های اصلاح طلب دانشگاه آزاد (هرچند داشت از امکانات دانشگاه آزاد که تصمیم به حمایت از موسوی گرفته بود استفاده می کرد ولی مسئول ستاد شهرستانهای کروبی بود ) گفت زود بیا ولیعصر قیامت شده ساعت حدود 12 شب بود از هتل زدم بیرون موتور سوارا رو می دیدم که پرچم ایران رو تو هوا چرخ می دادن و می گفتن احمدی دزدگیر 88 و داشتن از خیابون سمیه به سمت ولیعصر می رفتند هیچ ماشینی هم نبود و ما به اجبار پیاده اینهمه مسیر رو پیاده رفتیم و رسیدیم به میدون ولیعصر باور نمی کنید یه عده آروم ایستاده بودن و در مقابل یه عده دیگه بودن که همون دزدگیر 88 رو می گفتن و چیز چیز می کردن بغض گلوم رو گرفته بود یه نگاه به دوروبرم کردم هیچکس نبود که آشنا باشن اشکم داشت آروم آروم در می یومد و شاید به قول بچه ها جوگیر شدم رفتم وسط خیابون تنهای تنها حالا که بهش فکر می کنم خودم از این کارم خندم می گیره و داد زدم نصر من ا... و فتح القریب مرگ بر این دولت مردم فریب چند بار گفتم ولی هیچ کس همراهم نشد باز هم گفتم ولی کسی همراه نشد که یه مامور نیروی انتظامی اومد سمتم و گفت برو کنار بایست اشکام دیگه علنی شده بود و داشتم هق هق می کردم و باز هم شعار می دادم وقتی اومدم کنار و به پیاده رو رسیدم فکر کردم همه الان به من می خندن ولی اونطرف بچه های اخوت و ستاد 88 بودن و بچه های ستاد میدون ولیعصر که اونها هم مثل من بغض گلوشون رو گرفته بود و نگاه می کردن که یکی وسط اونا داد زد نصر من ا...

آره شروع شد و همه به سمت خیابون اومدن خنده ای از شوق کردم با شال سبزم اشکام رو پاک کردم و من هم همراه اونها همصدا شدم چه شبی بود اون شب تا 3 و 4 صبح تو میدون بودیم و با طرفدارای احمدی نژاد رزم فریاد داشتیم که تو این رزمم ما مثل همیشه برنده شدیم .

راستی یه بار دیگه این اتفاق افتاد بعد از مناظره کروبی و احمدی نژاد بدون اینکه کسی بگه کجا چه خبره سریع زدم بیرون و پیاده رفتم سمت ولیعصر توی راه چند تا از دوستام رو دیدم می خواستم داد بزنم که چند تا موتوری دوباره اومدن رد شدن که نمی دونم چی شد که داد زدم دزدگیر 88 شاه دزد از آب در اومد چند نفری هم که داشتن همراه من می یومدن با من همصدا شدن باور می کنین همین شد شعار اونشب ما و فردای ما تو میدون ولیعصر !!!

خلاصه چی بگم از کافه رفتن ها و پیاده روی های طولانی و بزرگترین خاطرم از روز حلقه ی انسانی از تجریش تا راه آهن که هر لحظه از اون خاطره و داستان خودش رو داره چی بگم از داستان اومدن خاتمی به اصفهان و تهیه اون dvd  برای بچه های اصفهان که سعید زحمتش رو کشید  بگذریم شماره اول ما هم منتشر شد با تیتر:

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

شماره دوم

شماره سوم

شماره چهارم

شماره پنجم

شماره ششم

شماره هفتم چهارشنبه بود 20 خرداد 1388 صبح cd   رو بردم و تحویل چاپخونه دادم دیگه می خواستم آماده ی برگشتن بسمت اصفهان و اینکه جشن پیروزیمون رو اصفهان کنار دوستای خودم بگیرم رنگ زدم خونه و با مامان حرف زدم و گفتم بعدازظهر بر می گردم با شوق رفتم هتل و قرار شد با یکی دیگه از دوستام که اونم اسمش علی بود ولی هیچ ارتباطی با علی قبل که گفتم نداشت رفتیم کامپیوتر اینا رو از به آفرین منتقل کنیم دفتر رفتیم ستاد کامپیوتر اینا رو برداشتیم و سوار آژانس کردیم و رفتیم بریم هتل وسایل خودمون رو هم برداریم که از اونور بریم برا خونه.

رسیدیم هتل من پیاده شدم و رفتم داخل که به بچه ها بگم بیان پایین کمک ولی هیچکس نیومد طبق معمول رفتم به علی بگم بیا با هم وسایل رو بیاریم که دیدم اون سمت یه سوزوکی 2 در پارک کرده و علی رفت سوار اون شد گیج شده بودم 2 تا موتوری هم اونور ایستاده بودن که یه آقایی که خیلیم خوش تیپ بود و جین پوشیده بود اومد سمت من و گفت باید با ما تشریف بیارین من گفتم کجا که گفت متوجه می شین سوار که شدم برای اولین بار توی زندگیم به من دستبند زدن خندم گرفته بود به قول بچه ها خنده ی عصبی شال سبزم دور گردنم بود که راننده آژانسم سوار کردن و ماشین حرکت کرد 2 تا موتور هم با فاصله دنبالش اومدن هنوز از میدون هفت تیر رد نشده بودیم که یکی از موتوری ها به پنجره من نزدیک شد و به من اشاره کرد که شالم رو در بیارم آخه مردمی که من رو با اون شال می دیدن دست تکون می دادن و بوق و چراق می زدن بدون اینکه بدونن چه سرنوشتی در انتظار من هستش .

هنوز سرم بوی قورمه سبزی می داد آخه وقتی راننده سیگار در اورد بکشه گفتم ببخشین من بورونشیت دارم و برام ضرر دادره دود سیگار یه نگاهی به کناریش کرد و اون بهش گفت خاموشش کنه خودم الان یادم می یاد خندم می گیره و به خودم ایول می گم .

نزدیک اتوبان همت که رسیدیم همون خوشتیپه بیسیمش که تو یه جعبه ی جامدادی مانند بود رو در آورد و ظاهراً سوال کرد که ما رو کجا ببرن چون نزدیک وزارت اطلاعات بودیم حدس زدم که ما رو ببرن اونجا ولی یه لحظه باور نمی کنین وقتی گفت ببرینشون هتل ؛ قبلاً شنیده بودم که هتل به اوین می گن ولی باورم نمی شد بازم یه خنده اومد رو صورتم باور نمی کنین خوشحال بودم به خاطر این تجربه جدید .

رفتیم و به در بازداشتگاه اوین رسیدیم وقتی می خواستیم وارد بشیم یارو یه کد گفت و وارد شدیم ما بعد در اول پشت سرمون بسته شد و جلوی یک در دیگه قرار گرفتیم که گفت سراتون رو بندازین پایین و این چشم بندها رو ببندین اینجا بود که فهمیدم قضیه جدیه و کار داره بیخ پیدا می کنه و کمی ترسیدم .

بعد از گذزوندن چند دقیقه ای با ماشین ماشین یک جا ایستاد صدا از بیرون می یومد که می بردینشون امام علی ولی گفتن دستور اومده بیاریم اینجا توی ماشین گرم بود و فقط خیلی آروم پرسیدم علی هستی که اونم گفت آره بعد چند دقیقه که داخل بودیم در سمت من باز شد و گفت اگه گرما اذیتت می کنه بیا بیرون منم از خدا خواسته اومدم بیرون هوا خنک بود و نم نم بارون هم می یومد هوا خیلی خوب بود 2 ساعتی تو همی وضعیت بودیم که ما رو بردن داخل یک ساختمون .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 2:12  توسط بابک فروتن | 

مثل همیشه کلاس تموم شده بود صبح فهمیده بودم که اصفهان قرار فیلم به رنگ ارغوان اکران بشه به بچه ها گفتم و قرار شد 4 نفر از ما با هم بریم .

ساعت 5 بود که کلاس تموم شد من گفتم بریم سینما ایران بلیط بگیریم ولی رومینا گفت نه اول بریم نون بربری بگیریم و با پنیر خامه ای بخوریم و طبق معمول همیشه فرهاد قبول کرد و سپیده هم مخالفتی نکرد و 3 به 1 به این نتیجه رسیدیم که اول بریم نون و پنیر بخوریم و بریم سینما ساعت 5:10 بود و اونها تصمیم گرفته بودن پیاده هم برن اکران هم ساعت 8 بود همین 1 سانس اونم فیلم به رنگ ارغوان اعصابم خورد بود ولی نمی تونستم چیزی بگم خواستم زرنگی کنم و بعنوان خبرنگار یه جوری بلیط بگیرم زنگ زدم سینما ایران :

 

سلام

       - سلام بفرمائید

ببخشید از خبرگزاری ... مزاحمتون می شم برای اکران امشب اگر امکان داره می خواستیم از خبرگزاری ما هم حضور داشته باشیم .

-         نه جا نیست

اگه امکان داره شما یه صحبتی بکنین و ببینین حتی برای خبرنگار هم جا ندارن ؟

-         صبر کن ( آقا مصطفی می گن خبرنگار هم بلیط نیست بیان؟ ) راستی باید پول بلیط رو هم بدینا

باشه عیب نداره ولی شما صحبت کنین حالا

-         نه شرمنده سالن پرپر شده و حتی 1 صندلی هم جا نداره

اعصابم خورد شد و خداحافظی کردم .

کلاً قاطی کرده بودم و باز اونها آروم و خونسرد بودن رفتیم آره قبلش زنگ زدم به یکی از دوستام که تهران می شناسم تا واسم بلیط تهیه کنه برم اونجا ببینم اونم به چند جا زنگ زد و گفت خبرش رو صبح بهت می دم .

رسیده بودیم به نونوایی 2 تا نون بربری بچه ها گرفتن من هم پنیر خامه ای گرفتم رفتیم کنار یه پراید البته صندوقدار وایسادیم سپیده خونسرد کتابش رو گذاشت روی صندوق و نون ها رو گذاشت روی اون و شروع کردیم به خوردن ساعت حدود 6:30 بود تموم شد و رفتیم که بریم سمت سینما .

اصلاً امید نداشتم و به بچه ها گفتم اگه این فیلم نشد بریم آل رو ببینیم سینما ساحل که سپیده گفت :

-         وا مگه نمی خوایم به رنگ ارغوان ببینیم

من که اعصابم خورد بود با شنیدن این حرف آتیش گرفتم و بازم خندیدم از تاکسی که پیاده شدیم داشتیم می رفتیم اونور خیابون یه دفعه رومینا گفت :

وای کله آقا فرهاد و اونجا من خندم گرفته بود و سپیده گفت کو و رفت وسط خیابون تا ببینه منم کنجکاو شدم و رفتم باهاش یه کله طبقه سوم پاساژ معلوم بود.

ساعت 7 بود رسیدیم دم سینما خیلی شلوغ بود رفتم تو ببینم چه جوریه که دیدم یارو داد زد آقا جا نداریم 1 دونه هم نیست تمام بلیط ها پیش فروش شده اومدم بیرون و گفتم بلیط نیست 1 دقیقه ایستاده بودیم و دیدم سپیده رفت تو چند دقیقه با مسئول جشنواره حرف زد که دیدم یه آقای اومد کنار اونا ایستاد مثل برق دویدم تو آخه اون مرده 3 تا بلیط داد به سپیده باورم نمی شد 3 تا بلیط تو دست سپیده بود دویدم تو اینقدر حول بودم که یادم رفت برم از بانک پول بگیرم واسه همین 4000 از فرهاد گرفتم خودم هم باقیش رو دادم و بلیط رو گرفتم .

بعدش تازه یادم افتاد که 4 نفریم و 3 تا بلیط داریم و این خیلی بد بود که باز سپیده گفت عیبی نداره با من که من اینبار بهش اطمینان کردم و گفتم باشه و رفتیم نیم ساعتی دور زدیم قبلشم رفتم بانک تا پول فرهاد رو بدم رفتم از بانک پول بگیرم بانگ بار اول بدون اینکه پول بده کارتم رو پس داد و فرهاد خندید و گفت پول تو حسابت نداری و من اعصابم خورد شد و گفتم یعنی چی و دوباره کارت زدم و اینبار 10000 داد ولی دفعه قبل هم پولش کم شده بود ولی بیخیال شدم و پول فرهاد رو بهش دادم .و برگشتیم سینما .

4 نفر با 3 تا بلیط که حراست سینما ایراد گرفت و سپیده خیلی خونسرد گفت ما اینجا می ایستیم اینجا هستیم و یه سری اتفاقا افتاد و توی سینما یه خونواده که برای دخترشون که 4 سال داشت بلیط گرفته بودن رو بلیطشون رو گرفتیم و با همه اتفاقات فیلم رو دیدیم اسم دختر رومینا بود البته دختر 4 ساله که بلیطش رو گرفتیم و دادیم به رومینای خودمون که 20 سالش بود .
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 22:46  توسط بابک فروتن | 

http://www.mobin-group.com/image/reg/images/333318545342753047471.jpg

یکی از دوستام توی دانشگاه عاشق شده بود و بدجوری تو فکر این بود که به طرفش بفهمونه دوستش داره و می خواد باهاش باشه ظاهراً یکبار هم با اون حرف زده بود ولی دختره گفته بود که نمی تونه تو محیط دانشگاه با اون باشه !!! ( که البته این جمله هزارتا ابهام واسه من شنونده داشت چه برسه به اون عاشق بیچاره) بعدش چند وقت بعد اون دختر رو این عاشق ما با یه پسر می بینه و تصمیم می گیره باهاش اتمام حجت کنه می ره جلو و حرف می زنه بعد می بینه دختر می گه دوست پسر داره اول فکر می کنه همونی بود که یه بار با دختر دیده بود ولی بعد متوجه می شه نه بابا همکلاسی خودشه یا شاید بهتر باشه بگم همکلاسی خودشم یکی از دوست پسراش هست.

خوب تا اینجای ماجرا یه قصه تکراری که شاید روزی 100 بار اتفاق می افته و قضیه تموم می شه ولی این ماجرا باعث شد که نگاه دوست من به زندگی عوض بشه وقتی داشتم باهاش توی چت حرف می زدم یه حرفی به من زد که جا خوردم اولش فکر کردم داره شوخی می کنه ولی بعد فهمیدم جدی بود به خاطر اینکه شما بتونین راحت بخونین عیناً همون متن های چت رو بدون کم و کاست واستون می فرستم البته از خودشم اجازه گرفتم و به اسم عاشق اونو می زنم خودمم تنها پس بریم بخونیم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 0:0  توسط بابک فروتن | 

معشوقش خواست از فاصله ها بگوید و از تفاوت ها ولی عاشق دل نگران فاصله از او بود و این فاصله تمام آن فاصله ها را برای فراموشی به صندوقخانه تاریک ذهنش می فرستاد .

عاشق خواست بگوید دوستت دارم

و گفت

 و همه چیز تمام شد ...

http://h1.ripway.com/ali4love/delamkgoken3.jpg

آنکه می گوید دوستت می دارم

کنیاگر غمگینی است

که آوازاش را ازدست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت می دارم

دل اندوهگین شبی است

که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ی گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 8:28  توسط بابک فروتن | 

http://www.shindokht.com/blog/photos/sh0016.jpg

امروز هم یک روز بود مثل بقیه روزها

که فکر می کردم مثل بقیه روزهام به یکنواختی بگذره و حال و هوای تنهایی هام تکراری تر از همیشه از پشت پنجره دیوار امروز سرک بکشه .

اما نشد ...

دیشب دوست داشتم عاشق بشم و از شر این همه دربدری با شیرینی یک عشق خلاص بشم دیشب می خواستم تنهایی هام رو پشت در تاریکی شب بگذارم و فردا رو با امید تازه شروع کنم .

حتی وقتی رفتم دانشگاه دیدم ظاهراً خدا هست و داره به من لبخند میزنه

دیروز که نه چند وقتی بود یکی از بچه های گروه می گفت یه تغییر اساسی توی کریدور ایجاد شده اما من نمی فهمیدم تا اینکه دیشب بهم یه راهنمایی کرد ( مقوای آبی رنگ )

از دانشکده که رفتم داخل دیدمش البته بعد از چهره ی درهم حراستی دم دانشکده

جالب بود

(لطفاً ! با لبخند وارد شوید )

همه تغییر همین بود

خیلی با حال بود خندیدم و گفتم این یه نشونه هستش برای تصمیم دیشب پس خندیدم نه لبخند که شاید کمی صدا دار و بلند بعدش رفتم تو کریدور گروه و .... برگشتن گفتم برم بوفه یه سری به بچه ها بزنم آره رسیده نرسیده یکی از بچه ها رو دیدم

بابک برو حراست خودت رو معرفی کن

یاد اون جمله افتادم

(لطفاً ! با لبخند وارد شوید )

خندیدم یعنی جدی نگرفتم گفتم اینم یه شوخیه لابد ولی بعد دیدم نه کاملاً هم جدیه بعدش به اتفاق دوستم رفتیم سمت کتابخونه مرکزی دم در ورودی بهش گفتم بیا یه جمله رو امروز جدی بگیریم

گفت چه جمله ای

گفتم :

(لطفاً ! با لبخند وارد شوید )

گفت بابا بی خیال

گفتم نه فقط بگو باشه گفت باشه و مثل منگل ها با لبخند وارد شدیم دیدم یه صف تشکیل شده از بچه ها که منتظرن بهشون رسیدگی بشه

به چیشون نمی دونم

به دوستم گفتم حتی اگه اسم من هم باشه نمی یام چون اونا باید به من خبر بدن و اینجوری رفتن من اشتباه هرچند از همه ی اونا که اونجا بودن پرسیده بودن شما فلانی رو می شناسین ؟

بگذریم من به اونها فقط یک جمله گفتم

(لطفاً ! با لبخند وارد شوید )

  و گفتم اونها از همین می ترسن نه چیز دیگه اونا از شادی ما می ترسن

از خنده ی ما

از امید ما

از راه سبز ما

از آزادی ما

و لعنت به هر کسی که اینها رو از ما بخواد بگیره پس بچه ها

(لطفاً ! با لبخند وارد شوید )

تا اونها با دیدن زردی صورتتون احساس پیروزی نکن

گفتن و دیگه راه افتادم از دانشگاه بیام بیرون

دانشگاهی که با لبخند وارد اون شدم ولی ....

شما هم ناراحتی من رو جدی نگیرین و

(با لبخند وارد شوید )


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 8:55  توسط بابک فروتن | 

بسیاری نمی‌دانند
-
وقتی رژه می‌روند -
دشمن پیش‌قراول‌شان است.
صدایی که به آن‌ها فرمان می‌دهد صدای دشمنان‌شان است.
آن که از دشمن سخن می‌گوید
خود دشمن است.

پس از قیام هفده ژوئن
سخن‌گوی کانون نویسندگان دستور داد
در خیابان استالین اعلامیه‌هایی پخش کنند
که روی آن‌ها نوشته شده بود:
ملت اعتماد دولت را از دست داده است
و آن را تنها با کارِ مضاعف
دوباره به دست خواهد آورد.
آیا ساده‌تر نبود که دولت
ملت را منحل می‌کرد
و ملت دیگری برای خود برمی‌گزید؟

آن که هنوز زنده است،
نگوید «هرگز»،
آن چه ثابت و پابرجاست،
ثابت و پابرجا نیست،
دنیا این چنین که هست نمی‌ماند.

کسی نخواهد گفت: آن زمان‌ها که درخت فندق در باد تکان می‌خورد.
بلکه: آن زمان که یاوه‌گو انسان‌ها را سرکوب می‌کرد.
کسی نخواهد گفت: آن زمان‌ها که کودک سنگ‌ریزه را در نهر تند آب قل داد.
بلکه: آن زمان‌ها که جنگ‌های بزرگ را تدارک می‌دیدند.
کسی نخواهد گفت: آن زمان که زن به اتاق می‌رفت.
بلکه: آن زمان که قدرت‌های بزرگ علیه انسان‌ها متحد شدند.
و نیز کسی نخواهد گفت: روزگاران ظلمانی و تار بود.
بلکه خواهند گفت: چرا شاعران سکوت کردند؟

احتمال دارد در سرزمین‌مان خیلی چیزها آن طور که باید پیش نرود.
اما احدی نمی‌تواند در این تردید کند که تبلیغات عالی است.
حتا گرسنگان هم اعتراف می‌کنند
که سخن‌رانی‌های وزیر بهداشت و تغذیه حرف ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 21:55  توسط بابک فروتن | 

http://www.markchurms.com/Merchant2/graphics/alexander-l.jpg

میگویند اسکندر پس از حمله به ایران در اداره کشور درمانده و مستأصل بود. اواز خود و مشاورانش میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد: «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 5:23  توسط بابک فروتن | 

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

ژر زدن نیست که درجاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست بخند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 9:55  توسط بابک فروتن | 

سلام دوستان

از نبودنم معذرت خواهی می کنم ولی من در تاریخ ۲۰/۳/۸۸ توسط اطلاعات بازداشت شدم و به زندان اوین رفتم و در تاریخ ۲۸/۳/۸۸ با وثیقه ۵۰ میلیون تومانی آزاد شدم . لازم بذکر بنده در زمان برگزاری و بعد از انتخابات در زندان بسر می بردم .

محل دستگیری تقاطع مفتح سمیه بعد از بازگشت از ستاد تبلیغاتی مهندس میرحسین موسوی در میدان ولیعصر ستاد به آفرین .

جرم : ...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 1:51  توسط بابک فروتن | 
kargozaran644.jpg

‏استمرار فشارهاي قاضي مرتضوي به روزنامه كارگزاران اين روزنامه را در وضعيت دشواري قرار داده ‏است.‏

دادستان عمومي و انقلاب تهران پيشتر در تماسي با مديرمسئول اين روزنامه، از او خواسته بود كه از خط ‏تحريم خارج شود، در غير اين صورت روزنامه كارگزاران تعطيل خواهدشد. ‏

منابع مطلع اعلام كرده اند كه مرتضوي همچنين به صراحت به مرتضي سجادي، مدير مسئول اين روزنامه ‏هشدار داده كه برخي اعضاي كادر تحريريه، اعم از سردبير ودبيران سرويس و برخي خبرنگاران بايد اخراج ‏شوند. پس از اين هشدار و حمله شديد به اين روزنامه ازسوي روزنامه كيهان ومرتضي نبوي دبير سياسي ‏جامعه مهندسين، مدير مسئول آن اعلام كرده است كه براي بازگشت روزنامه به اعتدال يا تيم جديد انتخاب ‏مي‌كنم يا مي‌روم.‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:23  توسط بابک فروتن |